آخرالزمان بر پرده نقره ايدر جهان ارتباطات مطمئناً بسياري از وسايل ارتباطي ما دچار تغييرات ساختاري و غير ساختاري ميشود. حوزههاي ارتباطي انسانها ساحت هنر است كه ساحتي آسماني ـ زميني دارد. در تغييراتي كه در اين ساحت پديد آمد، هنر «سينما» تولد يافت. سينما به عنوان «هنر هفتم» و به صورت يك هنر صنعت توانست با سيطره و به كارگيري هنرهاي ديگر جايگاه وسيعي را در دنيا كسب كند. طبق بررسيهايي كه صورت گرفته، كنش انساني، اغلب محصول دريافتهاي شهودي است تا دريافتهاي عقلاني؛ عنصر سينما «تصوير» است. تصوير جايگاه ويژهاي در دستگاه فكري و رواني انسان دارد و از اين رو اگر ما پنج حس خود را پنج دروازه روحمان بدانيم براي ارتباط با پديدههاي پيراموني در هر شبانه روز 79 درصد اطلاعاتمان را از چشممان يعني از طريق تصوير به دست ميآوريم و اين همان نقطه اثر سينما است؛ و بهترين حربه براي تأثير مستقيم آن هم بر روي موضوعي چون «آخرالزمان» كه حجم عظيمي از ناخود آگاه هر انسان را به صورت خود اختصاص داده است. درگيري «خير» و «شر» و خوبي و بدي، هستة اصلي و جانمايه هر قصه و ابزار اصلي داستان پردازي و به تبع آن سينما است. «قهرمان» و «ضد قهرمان» كه در سينما«هرو» (Hero) و «ولاين»(Vellain) شناخته ميشوند، عناصري غير قابل اجتناب، نه تنها در سينما كه در تمام داستانهاي اساطيري به شمار ميروند. يكي از مفاهيمي كه ناخودآگاه و خودآگاه انسان امروز را فارغ از دغدغههاي روزمره به خود مشغول كرده، پايان زمان و نبرد نهايي خير و شري است كه بشر از سالهاي كهن به آن اهتمام داشته و آن قهرمان و ضد قهرمان نهايي است. سينما به عنوان مدرنترين كارخانه رؤيا پردازي، خيلي زود به اين اصل اوليه قصه گويي متوسل شد و تولد نوعي خاص از سينما و گسترش و توسعه آن به عنوان يك صنعت و تجارت، مرهون اين اصل است. واقعيت اين است كه سينما امروزه به عنوان يكي از ابزارهاي چشمگير در توسعه تمدن مادي درآمده است. سينما به دليل جذابيتهاي ظاهري و فريبنده فراوان و كاركردهاي عيني و مؤثر آن، مورد توجه عوام و خواص قرار گرفته است. برخي غرق شكوه مادي آن شدهاند كه بيشتر مردم جهان را تشكيل ميدهند و عده اندكي متأملانه با آن برخورد ميكنند. قطعاً توجه به اين نكته در خصوص مطالعه علمي و تمركز بر مسئله آخرالزمان تأثير مهمي در اين روند دارد. مسئله ديگر زمينههاي فلسفي و فكري و مبادي مادي يا ماوراء الطبيعي رسانهها، به خصوص سينما، و فنون «نبرد سايبرنتيك» و «عمليات رواني» آن است كه سهم بسزايي در تصميم گيريهاي خرد و كلان رسانهاي دارد، از آنجايي كه براي ساخت اين گونه فيلمها هزينههاي نجومي و تلاشها و تخصصهاي گوناگون به كار گرفته ميشود. سينماي هاليوود همواره غرب و نشانهها و نمادهاي جامعه غربي و شخصيتهاي متأثر از فرهنگ غربي و همه مظاهري كه به نوعي متأثر از جامعه سفيد پوستان اروپايي و امريكايي و به خصوص « انگلوساكسون»هاست را مظاهري را از بخش سفيد و نيروهاي خير داستان پردازي خود قلمداد ميكند و هر آنچه در مقابل آن قرار ميگيرد جزو عناصر سياه و شر به حساب ميآورد. در يك نگاه كلي از منظر آنها هر آنچه در فرودست آنها قرار نگيرد، در مقابل آنها تعبير خواهد شد. اين همان ديدگاهي است كه امروز در گفت و گوهاي سياسي دولتمردان آمريكايي ديده ميشود. در دوران جنگ سرد بعد از جنگ جهاني دوم، سينماي نو ظهور به قضيه آخرالزمان رويكردي مبسوط نشان داد و با تلاش متمركز بر دو هويت دولت نازيسم و پس از آن اردوگاه شرق سياسي با محوريت دولت شوروي، بخش عمدهاي از آثار هاليوود و اروپاي غربي ناظر به اين قضيه شد. با فروپاشي ارودگاه شرق و ابرقدرت شوروي عمليات راهبردي تقابل با تمدن و تفكر اسلام انقلابي مورد توجه قرار گرفت و نوعي خاص از رويكرد به مسئله آخرالزمان مورد توجه قرار گرفت؛ در حالي كه در خلال اين رويكرد، اصولي خاص نيز به صورت پيدا و پنهان مورد توجه قرار گرفتند. در اين خصوص سينماي هاليوود در دنياي رسانه اي غرب در ترسيم جايگاه خود در تضاد خير و شر دچار ترديد و شك، پنهان كاري انحراف نشده و هميشه خود را مظهر خير و سفيدي و ديگران را مظهر شر و سياهي قلمداد كرده و ميكند. موضوعي ديگر كه جا دارد به آن اشاره شود، پرداخت جدي و هميشگي نسبي نسبت به اخلاق و دين است. امور انساني و اجتماعي ميآيد؛ يعني نسبت خير و شر در مراتب مختلف معنا مييابد. موضوع مهمي كه همواره دستمايه آغاز داستان است، ايجاد جو نا امني و اضطراب و وحشت (ترور) كه مقدمهاي براي پذيرش قدرت برتر و حاكميت خشن و بيرحمانه است. اين اتفاق يكي از سرفصلهاي راهبرد فرهنگي است كه در بعضي از اين فيلمها دنيا به پايان خود ميرسد و چيزي جز انهدام گسترده و نابودي نسل بشر باقي نميماند . فيلم «نوستر آداموس» «فردا چگونه به بشر نگاه خواهد شد» (The man how saw tomarrow) و «روز بعد» (the dey after) نمونه اي از اين فيلمها هستند؛ در حالي كه در بعضي ديگر افرادي باقي ميمانند كه در تلاش زندگي دوباره به تجديد تلاش و ايجاد حكومت صهيونيستي ميپردازند؛ مانند فيلم «حكومت آتش» ، «نبرد آخر» ، «روز استقلال» و «آرماگدون». هاليوود با ساخت اين فيلمها قصد دارد ترس و وحشت ناشناخته و هولناك و عظيمي را در ديدگان مخاطب ساده و بيدفاع خود ماندگار سازد تا تعابير اصلي آخرالزماني ناشي از كتب غير آسماني مانند تلمود را به خورد مخاطب دهد. نكته ديگر كه در اين خصوص مطرح است، استمرار فيلمسازي در ژانرها و گونههاي مختلف سينمايي اعم از عاطفي، رمانتيك، كمدي، حماسي، حادثهاي، سياسي، جنگي، تخيلي، كودك و نيز در قالبهاي انيميشن، بازي رايانهاي و غيره سود ميجويد و از همه ظرفيتهاي انساني هم استفاده ميكند. اين شگرد انبوهسازي در برخي اوقات بسيار كارساز است و در يك دوره زماني كاملاً عملياتي مينمايد. در فيلم «هفت ديويد» «فينچر» كه فيلمي صد درصد آخرالزماني است، كارگردان با مطرح كردن هفت گناه مشهور مسيحيت و يهوديت فرجامي تلخ را مطرح ميكند كه به عزا نشستن انسان و مصيبت وارگي زندگي انسان معاصر را ترسيم ميكند، مضاف بر اينكه عنصر روايت باعث تمركز در موضوع نيز ميشود. حقيقت اين است كه مسئله حضور منجي، نحوه پرداخت آن و مسئله آخرالزمان ، بلايا و مصيبتهاي قبل از ظهور ... جنگ در لابلاي آن متجلي است؛ به گونهاي كه حتي دين«هندو»كالكي را به عنوان دهمين تجلي «ويشنو» كه منجي خويش ميداند، سوار بر اسب سپيد و با شمشيري آخته تصور ميكند كه جهان را دچار محنت شده است، نجات ميدهد. اين همان نقطه كشش است كه تمام مخاطبان را جذب ميكند و وقتي سينما با ارائه تصوير با تأكيد بر نقاط روشن ذهني مخاطبان، ساير نقاط مبهم را نيز روشن و تصوير مورد نظر را حقنه ميكند و آن اسطوره منجي غربي يا انتظار در تفكر غربي در صهيونيزم مسيحي را به تماشاچيهاي ميليوني تزريق ميكند. مثلاً در فيلم «ماتريكس» منجي، هويت صهيونيزم مسيحي را دارد؛ يعني تلفيق صهيونيزم را با مسيحيت داريد، چون « نئو» باز توليد مسيحيت و « زايان»همان صهيون است و در فيلمهايي مثل «آرماگدون»مخاطب به آرمانهاي يهودي نزديك ميشود و فيلم «روز استقلال » در حقيقت با يك نوع آخر الزمان كاملاً آمريكايي روبروست. واقعيت اين است كه سينماي امروز بسيار ملهم از انديشههاي فلسفي است كه نظريههاي مطرح شده در جهان معاصر مثل «پايان تاريخ» و «برخورد تمدنها» الهام گرفته است و از اين رو مسئله منجي بسيار كم رنگ و بحث فرجام تاريخ پررنگ شده است؛ در حالي كه گرايش به اين فيلمها نيز افزايش يافته است و عجيب اين كه از 22 فيلم برتري كه از سال 1995 تا 2004 انتخاب شدهاند، 19 فيلم به نحوي به آخرالزمان ربط دارد. از جمله اين فيلمها فيلم «ارباب حلقهها» است. در اين فيلم جنگ خير و شر مطرح است. اين فيلم قوي از يك كارگردان ونزوئلايي است و عجيب اينكه نحوه پرداخت جنگ خير و شر در اين فيلم همان رويكردي است كه كارگردان «ترميناتور 2» يعني « جيمز كامرون» دارد. نحوه جنگ خير و شر، سلاحها و انسانها در اين فيلم متعارف نيستند. تصاوير اين فيلم شبيه همان مفهومهاي انتظاري است كه متون اسطورهاي و يا در متون مذهبي در جنگ آخرالزمان بيان شده است. در « ارباب حلقهها» هم مسئله فرجام و هم نحوه پرداخت به آن فرجام به نحوي بيان جنگ آخرالزمان است؛ يعني به شدت با آن جريانهاي اسطورهاي كه پيرامون نبردهاي خير و شر داريم، مشابه است، اين در حالي است كه مفاهيم چندي در قالب واقعيت به خورد مخاطبان داده ميشود كه از جمله آنها مفاهيم پيچيده ماترياليسم ديني است كه در زير به برخي از گرايشهاي ارائه شده اشاره ميكنيم. دئيسم (طبيعت خودكار)در اين تئوري، انسان هوشمند دستگاهي را خلق كرده كه با درايت و انتظام قدرتهاي دروني خويش، خالق خود را به كناري نهاده و حتي او را بردة خود كرده است و با عقل «لوگوسي» و دروني، خود را حفظ و حراست ميكند. توضيح اين كه در بين فلاسفه باستان، دو نوع عقل مطرح بود؛ «نوس» و «لوگوس» ؛ اولي بيرون از نظام معادل «عقل مستقل» است و دومي را بيشتر معادل عقل «درون سيستمي» و «قانون دروني» ترجمه ميكنند. البته در تفكرات تورات منحرف هم شاهديم كه خداي اين تفكر ضعفهاي زيادي دارد و از آفريدههاي خود هم ميترسد. آگوست كنت ميگويد: در مكتب دئيسم، خداي خالق بوده، ولي به دليل كوتاهي دست او از هر گونه تصرف و اعمال نظر، بايسته سمت پروردگار نيست. و اين دقيقاً به همان انديشه انحرافي ياد شده اشاره دارد. در واقع اين انديشه خدا را فقط ناظم ميداند، نه خالق در حالي كه اگر او را فقط ناظم هم بدانيم، در نظام عظيم خلقت، ناظم هم نميتواند ساعت را كوك كند و دنبال كار خود برود؛ كوك ساعت پس از مدتي تمام ميشود. اومانيسم( انسان محوري)در عمده اين فيلمها، انسان خالق و سازنده است و تقريباً هيچ صحبتي از خدا نميشود؛ تمام گفت و گوهاي شخصيتها هم بر اساس «باور به خود» و «ايمان به قابليتهاي خود» است و حتي منجي را هم خود انسانها برميگزينند. اين نوع پيشبرد داستان برگرفته از جسم انگاري خدا و تشابه خدا بر انسان در تورات است كه در فرهنگ غرب، تأثير فراواني داشته است. قبول اين خدا در واقع ماترياليسم و بي خدايي است. در بسياري از فيلمها، بشر با تكيه بر عقل معيشتانديش و ابزاري خويش و زور بازو و اسلحه، كه علوم سيانتيستي و تجربي هستند ، به مقابله با شرّ برمي خيزد و پيروز ميدان است و هيچ خبري از خدا نيست. سكولاريسم (عرفان هاي اومانيستي)به تصريح بسياري از منتقدان، فيلمهاي امروز به نوعي متأثر از نوعي عرفان بودايي هندويي ممزوج با مباني «اومانيستي» است. در فيلمهاي آخرالزماني امروز ، فضاي عرفاني الهي، حماسي و ديني، بسيار دور است و در سطح بسيار نازلي و در جهت رسيدن به اهداف عملي و پراگماتيستي به كار رفته است. اين عرفان سكولار هيچ گاه رنگ «معنويت خدا محور» و ظلم ستيز را ندارد. جبرگرايي و تقدير گراييجبرگرايي يكي از مهمترين محورهاي فيلمهاي آخرالزماني است؛ به نوعي كه انسانها و «كاراكترها» مجبورند همانگونه كه به ذهنشان القا ميكنند، بينديشند و راه بروند و تعامل كنند و هيچ ارادهاي ندارند كه بر خلاف آن عمل كنند؛ در حالي كه در اديان الهي اين موضوع مورد رد و اعتراض است. يهوديان صهيونيست در توجيه جنايات خود در فلسطين ميگويند: چون تقدير است ما به سرزمين مادري موعود خويش بازگرديم و خداي قومي ما (يهود) چنين خواسته است، فلسطينيها را ميكشيم و آواره ميكنيم تا به تقدير خود برسيم. متأسفانه اين باور در بسياري از آثار هاليوود خودنمايي ميكند. وابستگي به فناوري امروزبر خلاف آنچه در باب آخرالزمان مبني بر تغيير اصول و قواعد حاكم بر دنيا بيان ميشود، بسياري از فيلمهاي آخرالزماني هاليوود سرشار از وابستگي انسان معاصر به فناوري موجود است. در اين فيلمها بدون تلفن و رايانه نميتوان با يكديگر ارتباط برقرار كرد؛ مثلاً در فيلم «ماتريكس» خط تلفن، دالاني براي عبور از زمان به فضاي خارج از آن تصوير ميشود. اين فيلم برخي انسانها را اسير و در بند فناوري ماتريكس نمايش ميدهد، ولي متأسفانه راهكار برون رفت از اين معضل را هم به صورت اشتباه و مادي تعريف ميكند و زندگي بدون ماشين را محال ميداند.[1] تصوير منجي در رسانههاي غربيآنچه كه ما را به انتخاب اين موضوع وا ميدارد جوي است كه در دنياي امروز پيرامون بحث آخرالزمان و منجي خواسته يا ناخواسته ايجاد شدهاست. حدود 25 يا 30 سال پيش وقتي سخن از آخرالزمان و منجي آخرالزمان مي شد شايد بعضيها مي خنديدند و ميگفتند اين جنس حرفها متعلق است به فضاي محدود شيعيان و به بچه مسلمانها توصيه ميكردند كه خيلي به اين حوزهها نپردازيد. غربيها اگر كلام ما را بشنوند خندهشان ميگيرد. و مگر نه اينست كه جهان هر چه پيش رفت؛ پيشرفتها، اختراعات، جذابيتها و اكتشافات بيشتر شد. پس براي چه ما صحبت از آخرالزمان ميكنيم؟ تاريخ هر چه به جلو رفته كاملتر شده است. اين منحني سينوسي كه مدام به سمت بالا و جلو ميرود چرا در فرجام خود بايد سقوط كند فتنههاي آخرالزماني يعني چه؟ عصر عُصرت يعني چه؟ چه كسي ادعا ميكند كه فرجام اين تاريخ اينقدر تلخ است كه همه عالم از ظلم و جور پر شده است و حالا يك مصلح آمده است كه به داد خلايق برسد؟ حقيقتاً كساني كه فكر ميكردند بحث منجي مخصوص شيعيان هست كم نبودند. امثال الوين تافلري كه دنياي آينده را زيبا مطرح ميكردند و اصلا علمي به نام فيوچريزم در مغرب زمين بوجود آمد كه به علم آينده شناسي معروف شد كه متخصصين اين علم آينده را تعريف ميكردند و بشر را واجد شرايط خاصي ميدانستند پس قرار نبود آينده اينقدر تلخ باشد كه بشر به منجي نياز داشته باشد، اما امروز چه؟ آيا امروز هم وضعيت دنيا اينگونه است؟ آيا باورمند بودن سنت منجي مختص به شيعيان است؟ آيا ما هستيم كه فرجام كار عالم را اين همه تار ميبينم؟ حقيقت اينست كه نه ما بد ميبينيم و نه ديگران خوشبين. حقيقت اينست كه امروز اگر كسي نظر فوكوياما كه صحبت از پايان تاريخ ميكند و اين كه عالم به نهايت رشد و ترقي در حوزههاي مدرنيته رسيده است و مسيح ثاني به زعم فوكوياما متولد شده و يك ليبرال دموكرات و يك ليبرال مسيحي است، خودشان نيز به خوش باوري 5 سال پيش خود ميخندند. خيلي از باورهاي ما به ضمير ناخود آگاه ما بر ميگردند در ضمير ناخودآگاه ما قسمتهاي مشترك را ميتوان جست كه صرف نظر از دين و نژاد و سرزمين در همه انسانها وجود است. مثلا باورمند بودن نسبت به يك اَبَرمرد و قهرمان. در ضمير ناخود آگاه جمعي اكثر اقوام بشري هست. اگر ما اسطورههاي كهن اقوام آفريقايي را هم بخوانيم ابرمردي را توصيف ميكنند كه در واقع واجد تمام تواناييهايي فوق بشري است و در واقع به عنوان انسان آرماني خود معرفي ميكند، به اساطير ايراني هم رجوع كنيم چنين فردي را مييابيم. حتي اقوام و ملل كم عمق و بيريشهاي مثل آمريكا هم همين طور است، آنها هم يك سوپرمَن دارند، حال چرا همه اقوام چنين ابر مردي را دارند؟ شايد نياز به داشتن ابرمرد در نهاد ما وجود دارد كه ناگزيريم بر اساس آن نياز چنين تعريفي و ما به ازاي بيروني را عرضه كنيم شايد نياز به يك ابرمرد در ضمير ناخود آگاه جمعي ما نهاده شده است. در فطرت ما انتظار يك ابرمرد جايش خالي است. ريشه مشترك مفهومي مانند قرباني نيز همين موضوع را مطرح ميكند. قرباني كردن يعني گذشتن از موضوعي يا مفهومي يا موضعي يا موجودي براي رسيدن به مفهوم و موضوع برتر. از ديگر باورهاي مشترك ميتوان باورمند بودن به عالم پس از مرگ را نام برد. در باور اكثر اقوام و اديان براي روزگار، پاياني است و قبل از فرا رسيدن اين پايان دوران سختي بشر در پيش است و پس از آن منجي ظهور ميكند كه اين منجي در فرهنگها و اديان اسامي متفاوتي را دارد ولي در اين كه منجي وجود دارد ترديدي نيست و به دنبال ظهور او جدالي ميان او و دشمنانش شكل ميگيرد و نهايتاً دنياي آرماني شكل ميگيرد. وقتي چنين باوري را حتي در اساطير كهن پيدا مينماييم، اسطورههايي كه قبل از اسلام آمدهاند مانند مصري، يوناني، هندي، آفريقايي ، رومي، چيني، مشرق زمين ... به فراخور حال در مييابيم كه يك ما به ازاي بيروني براي اين انتظار مشترك وجود داشته است. اگر ما تشنه ميشويم بابت يك مابهازاي بيروني به نام آب است، اين گونه نيست كه ما تشنه بشويم ولي هر چه بگرديم خداوند چيزي كه عطش ما را فرو بنشاند نيافريده باشد. نفس تشنگي در ما دلالت مي كند كه يك مابهازاي بيروني براي فرو نشاندن تشنگي وجود دارد به نام آب. اگر باور مشتركي در ضمير ناخودآگاه جمعي بشر (نميگوييم فطرت چون در حوزة دين به مسئله پرداختهايم، مطلب را در بين اقوام و اديان بررسي ميكنيم.) مشترك بود عقل سليم به ما ميگويد كه يك مابهازاي بيروني براي اين باور مشترك وجود دارد. صرف نظر از اين قياس متيولوژيك و اسطورهاي ، امروزه در مغرب زمين به بحث آخرالزمان و منجي به صورت جدي نگاه ميكند. شاهد بحث ما دهها سايت اينترنتي و شبكه ماهواره است. كه امروز بسيار جديتر از ما و مسلمانان بحث آخرالزمان و منجي را البته طبق باور خود پس گيري ميكنند. آنها خيلي بيشتر از ما در تصميمگيريها و زبان تبليغات آخرالزمان فكر ميكنند. انگار خيلي بيشتر از ما بوي آخرالزمان را استشمام ميكنند و خيلي بيشتر از ما اخبار آخرالزمان را طبق باور خود دنبال ميكنند و خيلي بيشتر از ما صفات منجي را طبق باور خود توصيف ميكنند و پيش گوييهاي آخرالزماني را تفسير ميكنند. در بين اديان الهي قوم يهود دير باز خيلي بيشتر از اقوام ديگر به بحث پيشگويي تاريخي باور و اعتقاد داشته است. امروز بصورت جدي كساني هستند كه پيشگوييهاي آخرالزمان را از كتاب تورات درآوردهاند و بر مبناي آن تصميمگيريهاي روز را ميكنند. يكي از اين باورها باور به جدال نهايي خير شر يا آرماگدون است. طبعاً ميدانيم كه يهوديها در رسانههاي خبري روز مغرب زمين، در سينماي هاليوود، در شبكههاي خبري، در امپراطوري اطلاعات امروز غرب، دست بالايي دارند. طبعاً اين پيشگوييهاي ديني در محصولات خبري، فرهنگي، هنري آنها منعكس ميشود. به غير از يهوديان در مسيحيان هم فرقهاي هستند به نام اوان جليكن يا اوان جليستها از آنها ياد ميشود. اوان جليستها را مسيحيان تبشيري ميگويند كه گروه خاصي از پروتستان هستند كه با باور آخرالزماني زندگاني ميكنند و مدام بشارت فرا رسيدن آخرالزمان را ميدهند. باور اين گروه خاص مسيحيان به يهوديان افراطي و حتي صهيونيستها بسيار نزديك است. تا آنجا كه به اين دسته صهيونيستهاي مسيحي نيز ميگويند. هال لينگزي يكي از پيشكسوتان و متفكران اوانجلسيتها است. جري فالور از مشاوران فعلي رئيس جمهور آمريكاست و .... بر مبناي باور اوانجليستها الگوي آخرالزماني دنيا عمدتاً در منطقه خاور ميانه تعريف ميشود و منطقه فلسطين كامل اشغالي نقش مهمي دارد و جدال نهائي مسلمانان از يك سو و مسيحيان و يهوديان از سوي ديگر در ميگيرد و معتقدند در آن نبرد نهائي كه در منطقه هرمجدون (تپهاي كه در بيرون اورشليم است) تمام سپاه خير در مقابل تمام سپاه شرّ قرار ميگيرد. و نهايتاً به زعم آنها سپاه شر(كه لابد مسلمانها هستند) شكست ميخورند و البته در اين نبرد دو سوم يهوديان كشته ميشود. اين تصور بر مبناي باور آخرالزماني آرماگدون شكل گرفته است. اگر شما مايل به مطالعه اخبار پيشگوييهاي انجيل در مورد آخرالزمان هستيد در كتاب مقدس باب مكاشفات يوحنا خواهيد يافت. جالب است بدانيد كه اين باور از سالهاي اخير بسيار رشد كرده است و هاليوود و رسانههاي غربي نقش عمدهاي در ترويج اين تفكر داشته است. تا جائي كه جوان امروز آمريكائي يا اروپائي شايد بيش از جوانان ايراني نگاه آخرالزماني پيدا كرده است. نگاه آخرالزماني يعني اينكه پايان تاريخ نزديك است . دوران فتنه فرا ميرسد، جدال نهائي بين خير و شر در شرف وقوع است و در اين نبرد بايد مردانه ايستاد و در نهايت از طرفداران خير بود. در يك باور آخرالزماني مشترك نه تنها همه اقوام و اديان و اساطير به دوران فتنههاي آخرالزماني باور دارند بلكه بوجود منجي و دجال هم باورمندند منتهي صفات اين منجي و دجال متفاوت است. در باور يهوديان، مسيحي كه ظهور كرده (همان مسيح حقيقي) مسيح كذاب است ولي ميگويند مسيح حقيقي در آخرالزمان فرا ميرسد و پادشاه حقيقي قوم يهود است و قوم يهود را به سروري عالم ميرساند. مسيحيان معتقدند كه همان مسيحي كه به باور آنها مصلوب شد از آسمان رجعت ميكند با نام نازارين كه همان گويش ناصري ماست و پادشاه عالم مي شود و دشمنان را سركوب ميكند و زرتشتيان معتقدند كه سوشيانت چنين فردي است.... هر كس باور خود را دارد. اما در باور دجال نكات قابل تأملي است: مسيحيها تلفيقي از دجال و سفياني را معتقدند كه به عنوان دشمن اصلي مسيح مطرح ميشود. كه از او به عنوان يك آنتي كرايست يا ضد مسيح نام ميبرند. به عبارت ديگر آنتيكرايست تلفيق فريبكاري و قدرت و خونريزي و ستمگري است. كه در واقع سر سلسله سپاه شر است طبعاً چون دشمن را مسلمانان ميدانند ضد مسيح آنها صفاتي را دارد كه از جهتي شبيه منجي ما مسلمانان است. كه ما ميتوانيم حدس بزنيم كه امام زمان ما را، آنها آنتي كرايست تلقي كنند. در صورتي كه در باور ما عكس اين ماجرا است. در باور ما وقتي حضرت حجت ظهور ميكنند حضرت مسيح هم رجعت ميكنند و به ايشان اقتدا مينمايند و همين زمينه ايمان آوردن بسياري از مسيحيان عالم ميشود. ما نيامدهايم به قيمت اثبات امام معصوم خود پيامبر آنها را در واقع تكفير كنيم و ضد ارزش نشان بدهيم و يا در واقع او را دجال نشان دهيم؛ ولي رقيب اين كار را ميكند و از طريق رسانههاي تصويري كاملاً سعي دارد ولو غير مستقيم تصوير دجال يا آنتي كرايست را با تصوير امام زمان ما يكي كند. كافيست در يكي از جستجوگرهاي قوي اينترنتي كلماتي چون پيشگوئيهاي انجيل، آنتي كرايست، نازارين، و آخرالزمان را جستجو كنيد تا ببينيد چند ده هزار مقاله و سايت به آنها معرفي شود. فرضاً سايت آرماگدون نيوز (اخبار آرماگدون) كه هر روز دهها صفحه مطلب به صورت خبر در مورد آخرالزمان عرضه ميشود كه اخبار غريبه است. فرضاً تيمي رصد ميكند كه ببينند كه در كجاي عالم چه اتفاقي مي افتد اگر در فلان كشور با كيفيت خاصي در زمان خاصي مثلاً خسوف خورشيد حاصل شده اينها به انجيل رجوع ميكنند اگر آيه اي شاهد مثالي بيابند كه اين يكي از علائم آخرالزماني است و يا اگر در فلان كشور طبق نقل يا خبري باران سياه رنگي باريد اينها اين را به عنوان يك خبر آخرالزماني در سايت منعكس ميكنند. سايت ديگري به نام آرماگدون آلرت (هشدار آخرالزمان) هست كه اين يكي آتش داغتري دارد. اين سايت اخباري را ميدهد كه انگار همين فردا آخرالزمان است. پيش از حمله آمريكا به عراق دهها مقاله عرضه شد كه اين يكي از علامات مقدمه آخرالزماني است. چون عراق محل جغرافيايي بابل باستاني است و يكي از پيش گوييهاي انجيل در مورد آخرالزمان اينست كه بابل از نو پديد ميآيد و به دليل گناهانش نابود ميشود و اين حمله آمريكا يعني نابودي همان بابل ثاني. حتي به دلايل مسخره تري بسنده ميكردند كه مثلاً در عراق روزنامهاي به نام بابل منتشر ميگردد كه پسر بزرگ صدام سردبير آن است. يا امروز در عراق سيگاري وجود دارد كه نامش بابل است. البته عكس اين موضوع نيز وجود دارد. كساني معتقدند كه بابل ثاني همان آمريكاست و امپراطوري آمريكا به دليل كثرت فحشا و فساد و معاصي در آخرالزمان نابود ميشود به گونهاي كه سالها از خروار هاي آن دود بر آسمان ميرود و مردمي كه از كنار با كشتي عبور ميكنند حسرت ميخورند كه چه سرزمين آبادي بود كه اينگونه ويران شد. البته در يك تحليل اين مقالات ظاهراً متفاوت، مشتركند اينكه آخرالزمان نزديك است. ماهواره نيز تعدادي شبكه دارد كه بصورت 24 ساعته برنامههاي مذهبي پخش ميكند كه اكثر آنها به مسيحيان و يهوديان و اندكي مسلمانان متعلق است. يكي از اين شبكههاي بسيار معروف ماهواره TBN است، كه متعلق به كليساي اوانجليستها ميباشد (مسيحيان تبشيري) در اين شبكه تمام برنامهها بر محوريت آخرالزمان تعريف شدهاند. شخصي بنام هايلينزي كه از 40 سال پيش بر مبناي پيش گوييهاي كتاب مقدس به عرضه اخبار آخرالزماني پرداخته است در اين شبكه سخنراني هفتگي دارد. اين شخص در سخنراني هفته اخيرشان به صراحت از نبرد دنياي مسيحيت با اسلام سخن به ميان آوردند. آنقدر افراطي بود كه ميگفت كه چرا جرج بوش رئيس جمهور محبوب ما با سلاطين برخي كشورهاي غرب مثلاً شاه اردن مذاكره كرده است! او نميداند كه هر شاه عرب چه مار هفت خطي است و ما در نهايت بايد با تك تك آنها بجنگيم. انجيل ميگويد كه ما بايد با اينها بجنگيم چرا رئيس جمهور آمريكا با آنها مذاكره ميكند؟ در اين سخنراني تأكيد ميكرد كه «من 40 سال است كه پيش گوييهاي انجيل را دنبال مي كنم و بر مبناي اين دانش 40 ساله ميگويم هيچ زماني مثل امروز حوادث آخرالزماني قريب الوقوع نبوده و اخبار آخرالزماني باهم جمع نشده بودند و هيچ زماني مثل امروز پتانسيل مرحله آخرالزماني را نداشته است الآن عصري است كه تمام علائم ما در حال محقق شدن است.» پس ما بايد بدانيم بر مبناي آموزههاي چنين افرادي سياستهاي خارجي ابرقدرتها شكل ميگيرد بسياري از كارشناسان، حمله آمريكا به عراق را يك ديوانگي سياسي ميدانستند. پس وقتي از نگاه آخرالزماني به اين كار نگاه كنيم اين كار منطقي است؛ يعني آمريكا در منطقه خاور ميانه پايگاههائي را ميگيرد كه همه در پيش گوئيهاي آخرالزماني منطق دارند.به اين صورت كه آرايش نيروهايشان را به صورت آخرالزماني چيده شود. بسيار عجيب است رقيب به صورت جديتر از ما اين مسئله را درك كرده است و اصلاً نيز منكر نميشوند. رقيب كاملاً آرايش جنگي ميگيرد. حتي ماجراي 11سپتامبر بر اساس يك نمايشنامه پيشگوئي شده انجام شد. نمايشنامهاي عيناً بر اساس يك پيش گوئي بازسازي شد تا اينكه باور آخرالزماني در باور مردم آمريكا شكل بگيرد، حتي الان در بعضي از مقالات اينترنتي علائم وقوع آخرالزمان را به علائم حتميه و ممكن الوقوع تقسيم كرده است؛ كه در يك مقاله از نظر انجيل 21 علامت حتميه براي آن نام برده است يكي از اين علائم حتميه اين است پرشيا (ايران) از نو قدرت ميگيرد و به يكي از چند قدرت برتر جهاني تبديل ميگردد. شما فكر ميكنيد مدتي اين همه سر و صدا شد كه ايران سلاح اتمي دارد. درك اين ماجرا كه ايران سلاح اتمي ندارد بسيار سخت است، براي اينكه بر مبناي آخرالزماني ايران بايد الآن اين سلاح را داشته باشد. اگر اين را نداشته باشد اين الگو زخمي مي شود و اينكه 12 لشكر از 12 نقطه دنيا متحد ميشوند و ذيل حكومت پرشيا كه قويترين حكومت است به سمت آرماگدون حمله ميكنند و نبردهائي شكل ميگيرد. پس يعني ايران مشغول جمع كردن دنياي اسلام به دور خود ميباشد. بحث آزادي فلسطين را كه مطرح كرده است و حتماً سلاح اتمي را دارد پس اين آخرالزمان است يعني الگوئي كه در كنار مرزهاي ما چيده ميشود يك الگوي آخرالزماني است. مشاورين نزديك جرج بوش اعضاي اصلي اوانجليكن هستند، از خانم رايس تا جريفايلر اين تفكر را دارند. البته در اينكه آقايان در آنچه كه ميگويند باورمندند يا نه بحث است، كه ممكن است اين امور را ملعبه قرار داده باشند. دو تحليل وجود دارد. گروهي معتقدند اين باور آخرالزماني واقعي است ، بله غرب به اين رسيده كه آخرالزمان نزديك است و ما بايد در مقابل اين آرايش عرضه اندام نماييم. و اما تحليل دوم اين است كه: آنها چنين باوري ندارند ولي از زمينه اين باور در افكار مغرب زمين دارد سوء استفاده ميكنند. اگر در جامعهاي باور آخرالزماني را آنقدر به آن دامن زده شود كه افكار عمومي جامعه پذيرفت كه آخرالزمان بسيار نزديك است و آن نبرد نهايي در شرف وقوع است، تلويحاً از افكار عمومي جامعه يك جور اختيار ويژه گرفتهايد. يك جور رضايت عمل پر ريسك گرفتهايد. كه اگر در اين نبرد نهائي يك خورده از اصول حقوق بشر تخطي كردهاند خيلي بر من خورده نگير چرا كه نبرد نهائي است و تكليف بشر قرار است معلوم شود. با سپاه آنتي كرايست ميجنگيم پس اگر در اين نبرد يك ذره از اصول انساني خارج شديم و بمب 20 تني انداختيم و چهار نفر بميرند اين بهاي نبرد است بايد پرداخت. هر ايدئولوژي ولو كمونيسم از مرام خود يك آرمانشهر تعريف مي كند كه اگر به اين باور من عمل بشود ما به چنين فرجام طلائي ميرسيم. ما مدينه فاضلههاي زيادي داريم، مؤلفههاي مدينه فاضله مهدوي چه تعريفي دارد؟ چرا اين مؤلفهها اينقدر سادهاند، مثلاً در زمان حضرت گرگ و ميش در كنار هم ميايستند و از يك چشمه آب ميخورند و كسي متعرض آن يكي نميشود. در حاليكه اين مثال براي فهميدن نسبت روابط در آن زمان است و اگر به ظاهر مثال توجه شود كه اين براي جوان امروز هيچ جلوهاي ندارد. آيا در آيات و روايات و اخبار ما و در اين باب صحبت نشده است. آيا از فهواي سخنان آن عزيزان نميتوان دريافت كه مدينه فاضله مهدوي و بهانه خلقت براي اين همه سال صبر در برابر كافران تا اينكه به فرجام طلائي خويش برسد چه بوده است و بعد اينكه انگار حضرت ميآيند و چند سال بيشتر نيستند و يك موجودي ايشان را ميكشند و همه چيز به پايان ميرسد. اكنون ما چه جوابي براي مخاطب داريم؟ حجت خدا اين همه سال غائب بود كه بعد از چند سال همه چيز تمام شود. مثلاً چقدر دل يك جوان شيعه با اين توصيف ما ميتپد. اينها همان جائي است كه ما كار نكردهايم و چون ما كار نكردهايم فرم تحريف شده آن تحويل داده شده است. غرب ديگر به پيش گوئيهاي انجيل مكاشفات يوحنا و دانيال نبي بسنده نكردهاند. اين اواخر افكار عمومي غرب را پيش گوئيهاي نو ستراداموس شكل داد. و كمكم آنتي كرايست را بر مبناي پيش گوئيهاي نوستراداموس تعريف كردند. «The King of Terror سلطان وحشت» كه در پيش گوييهاي نوستراداموس آمده است به اينصورت تحريف شده كه از آسمان ميآيد و وحشت را با خود ميآورد، از آسمان سخن ميگويد ولي در زمين مرگ ميباشد. ما همين اواخر ديديم اسامه بن لادن وهابي (كه وهابي نيست بلكه سلفي است) ميلياردر ، متحده استراتژيك آمريكا است يك دفعه ضد آمريكائي ميشود، لقب اميرالمؤمنين بر خود ميگذارد، در جهان عَلَم مخالفت در مقابل شيعه مياندازد حتماً بايد يك رقيب جعلي براي شيعه تعريف ميشود كه بعد بحث 11 سپتامبر و يكدفعه لقب The King of Terror را روي اسامه بن لادن قرار ميدهند. چطور شد اسامه بن لادن سلطان وحشت ناميده شد، به ظاهر او نيز تروريست است ولي سلطان وحشت بار معنائي دارد. نمي توان براحتي از روي آن گذشت و كمكم ديديم كه اين آدم در منطقه تورابورا غيب شد و بعدها دهها مقاله اينترنتي آمد كه او امامزمان است و غيب شده است در حالي كه امامزمان بايد از غيبت ظاهر شود، خندهدار است. اين نشانه اين است كه ما به قدر كافي به روز نيستيم و با موج تبليغات غرب حركت نميكنيم يا واقف به شرايط و اسباب فرهنگ امروز خود نيستيم؛ يا كمتر هستيم. ما امروز در عين اينكه تمام دانشهاي سنتي را در حوزه انتظار و ظهور و منجي آخرالزمان بايد بياموزيم و بدانيم و به ديگران بياموزيم، كه بر ما فرض است كه بايد به امروز خود نگاه كنيم و بدانيم در دنياي ارتباطات اگر ما نتوانيم باور خود را به درستي معرفي كنيم تعريف شده آن را از جانب ما تعريف خواهند كرد؛ تعريف نكرده ما را تعريف خواهند كرد و ما چقدر مبلغ خوبي هستيم؟ در دوران تبليغ سرباز حضرت بودن يعني مبلغ خوب بودن. در دوران جهاد هم بله، جهادگر خوب بودن. اگر ما 6 ماه اخبار آخر الزماني و منجي آخرالزمان و سيماي منجي آخرالزماني را در شبكههاي اطلاع رساني رسانههاي غربي رصد كنيم، در مييابيم كه بسيار باورهاي خرافي عجيب و غريبي دارند. تك تك آنها قابل نقد و حمله است. و باور آخرالزماني ما شيعيان يكي از مترقيترين، روشنفكرانهترين، روشنگرانهترين و قابل دفاعترين باورهاي آخرالزماني است كه قرار نيست از چيز عجيب و غريبي صحبت كنيم. فطرت انسان امروز و ضمير ناخودآگاه او كهن الگوئي دارد به نام انتظار و آنرا به رسميت شناخته است، فقط مصداق را به غلط رفتهاند پس ما بايد معرف خوبي باشيم. از اين موضوع فطري بايد بتوانيم بهره ببريم و بايد بتوانيم باور خودمان را كه از همه باورها علميتر است نسبت به باورهاي خرافي ديگران عرضه كنيم و برتر نشان دهيم. خود را از رصد فرهنگي كارهاي ديگران بينياز ندانيم.[2]
[1] . مقالهاي از «مهدي جدي نيا» به نقل از سايت خبري موعود.
| ||