در اين جا مهابت او مانع شد, يعنى نتوانستم دوباره در اين باره از او سؤال كنم .
گفتم :كدام جمع را مى گويى ؟ (گمان كردم منظورش همراهانم است .
)
گـفت : نه , اينها را نمى گويم , بلكه آن شركايى را مى گويم كه در شهر خود, دارى و درخانه با تو
بودند.
يعقوب بن يوسف (صاحب قضيه ) مى گويد: ميان من و جمعى را كه ذكر كرد, راجع به دين بحثى
واقع شده بود, لذا آنها سعايت و شكايت مرا نزد حاكم برده بودند.
به همين جهت من فرار كردم .
وقـتـى پيرزن اين مطلب را آهسته به من گفت , با خود گفتم راجع به امام غايب (ع ) ازاو سؤالى
كنم .
پرسيدم : تو را به خدا قسم مى دهم , آيا ايشان را به چشم خودديده اى ؟
گـفت : برادر, من او را نديده بودم .
حضرت امام حسن عسكرى (ع ) مرا بشارت داد به اين كه او را
در آخـر عـمـر خـود مـى بـينم و به من فرمود: بايد او را خدمت كنى , همان طورى كه مرا خدمت
كردى , لذا سالها است كه من در مصر مى باشم و الان آمده ام ,يعنى حضرتش مرا با فرستادن نامه و
هزينه سفر توسط مردى خراسانى , دعوت كرده است .
آن مبلغ سى دينار است و به من امر كرده بود
كه امسال به حج مشرف شوم .
من هم آمده ام به اميد آن كه او را ببينم .
وقـتـى پـيرزن اين جملات را گفت , در دل من افتاد كه آن مردى كه شبها رفت و آمددارد, بايد
خود آن حضرت باشد, لذا ده عدد درهم را كه به نام حضرت رضا (ع ) بود وبا خود براى انداختن در
مقام ابراهيم آورده بودم , به آن پيرزن دادم و با خود گفتم :دادن به اولاد فاطمه (س ) افضل است
از آن كه در مقام انداخته شود و ثواب آن بيشترمى باشد.
گفتم : اينها را به كسى از اولاد فاطمه (س ) بده كه مستحق باشد.
در نيت من اين بود كه آن مرد
همان حضرت است و اين درهمها را پيرزن به او خواهد داد.
درهمها را گرفت و بالا رفت .
بعد از ساعتى برگشت و گفت : مى فرمايد ما در اينهاحقى نداريم ,
بلكه آنها را در جايى كه نذر كرده بودى , بينداز.
لكن اين درهمها را كه به نام حضرت رضا (ع ) است
به ما بده و به جايش درهمهاى معمولى بگير و در مقام بينداز.
مـن هـم آن طـورى كـه فـرموده بود, عمل نمودم .
ضمنا من نسخه توقيع قاسم بن علاء راكه در
آذربـايـجـان صادر شده بود, به همراه خود داشتم .
به او گفتم : اين توقيع را به كسى كه توقيعات
امام غايب (ع ) را ديده و مى شناسد, عرضه كن .
گفت : آن را بده .
گمان كردم مى تواند بخواند, لذا نسخه را به او دادم .
گـرفـت و گـفت : اين جا نمى توانم بخوانم و با خود بالا برد.
بعد برگشت و گفت : صحيح است .
سـپـس فرمود: به تو مى فرمايد (باز اسم كسى را نبرد) وقتى كه بر پيغمبر خودصلوات مى فرستى
چه مى گويى ؟
گـفتم , عرض مى كنم : اللهم صل على محمد و آل محمد و بارك على محمد و آل محمد و ار حم
محمدا و آل محمد بافضل ما صليت و باركت و ترحمت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد.
گفت : نه .
وقتى كه بر ايشان صلوات مى فرستى نامشان را هم ذكر كن .
گفتم : همين كار را خواهم كرد.
پـيـرزن رفـت و آمـد, در حـالـى كـه دفـتر كوچكى همراهش بود.
گفت : مى فرمايند هروقت بر
پيغمبرت صلوات مى فرستى , بر او و اوليائش صلوات فرست , همان طورى كه در اين دفتر هست .
من هم دفتر را گرفته , نسخه نمودم و به آن عمل كردم .
يعقوب بن يوسف مى گويد: آن مرد را شبها مى ديدم كه از غرفه پايين مى آمد و آن نورهم با او بود
و از خـانـه بيرون مى رفت , لذا پشت سرش از خانه خارج مى شدم .
درآن جا نورى ديده مى شد, اما
شخص حضرت را نمى ديدم , تا وقتى داخل مسجد الحرام مى شدند.
عـده اى از مـردم شـهـرهـاى مـخـتلف را مى ديدم كه با لباسهاى كهنه به در آن خانه مى آمدند و
نوشته هايى به پيرزن مى دادند.
او هم به آنها نامه هايى مى داد.
آنها با پيرزن مكالمه مى كردند و من
نمى دانستم كه در چه زمينه اى صحبت مى كنند.
حتى جمعى ازايشان را در مسير برگشت , بين
راه بغداد مى ديدم ((58)).
و امـا صـلـواتى را كه حضرت ولى عصر ارواحنافداه توسط كنيز خود به يعقوب بن يوسف اصفهانى
تعليم دادند, اين است :
اللهم صل على محمد سيد المرسلين و خاتم النبيين و حجة رب العالمين ,المنتجب فى الميثاق ,
المصطفى فى الظلال المطهر من كل افة , البرى ء من كل عيب , الموكل للنجاة المرتجى للشفاعة
, المفوض اليه فى دين اللّه .
اللهم شرف بنيانه و عظم برهانه , افلح حجته و ارفع درجته و ضوءنوره و بيض وجهه و اعطه الفضل
و الـفـضـيـلـة و الـوسـيلة و الدرجة الرفيعة و ابعثه مقاما يغبطه به الاولون و الاخرون و صل على
اميرالمؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و قائد الغر المحجلين و سيد المؤمنين و صل
على الحسن بن على امام المؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على الحسين بن
عـلـى امـام الـمـؤمـنـين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على على بن الحسين امام
الـمؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على محمد بن على امام المؤمنين و وارث
المرسلين و حجة رب العالمين و صل على جعفر بن محمدامام المؤمنين و وارث المرسلين و حجة
رب الـعالمين و صل على موسى بن جعفرامام المؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و
صـل عـلى على بن موسى امام المؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على محمد
بـن عـلـى امـام الـمؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على على بن محمدامام
المؤمنين و وارث المرسلين و حجة رب العالمين و صل على الحسن بن على امام المؤمنين و وارث
المرسلين و حجة رب العالمين و صل على الخلف الهادى المهدى امام المؤمنين و وارث المرسلين
و حجة رب العالمين .
الـلـهم صل على محمد و على اهل بيته الهادين , الائمة العلماء و الصادقين والاوصياء المرضيين ,
دعائم دينك و اركان توحيدك و ترجمة وحيك و حجتك على خلقك و خلف ائك فى ارضك , الذى
ن اخـتـرتـهـم لـنـفسك و اصطفيتهم على عبيدك و ار تضيتهم لدينك و خصصتهم بمعرفتك و
خـلـفـتـهـم بـكـرامتك وغشيتهم برح متك و غذيتهم بحك متك و البستهم من نورك و ربى تهم
بنعمتك ورفعتهم فى ملكوتك و خصصتهم بملائكتك و شرفتهم بنبيك .
الـلهم صل على محمد و على هم صلوة كثيرة طيبة لا يحيط بها الا ان ت و لايسعهاالا علمك و لا
يحصيها احد غيرك و صل على وليك , المحيى سنتك , القائم بامرك , الداعى اليك و الدليل عليك
و حـجـتك و خليفتك فى ارضك و شاهدك على عبادك , اعزز نصره و مد فى عمره و زين الارض
بطول بقائه .
الـلـهـم اكـفـه بـغـى الـحاسدين و اعذه من شر الكائدين و ازجر عند ارادة الظالمين وخلصه من
ايدى الجبارى ن .
الـلـهـم اره فـى ذريـتـه و شـيـعـته و خاصته و عامته و عدوه و جميع اهل الدنيا ما تقر به عينه و
تستر[تسر] به نفسه و بلغه افضل امله فى الدنيا و الاخرة انك على كل شى ء قدير.
الـل هـم جدد به ما محى من دينك و احى به ما بدل من كتابك اظهر به ما غير من حكمتك حتى
يعود دينك على يديه غضا جديدا خالصا مخلصا[مخلصا] لا شك فيه و لا شبهة معه و لا باطل عنده
و لا بدعة .
اللهم نور بنوره كل ظلمة و هد بركنه كل بدعة و اهدم بقوته كل ضلال و اقصم به كل جبار و اخمد
بسيفه كل نار و اهلك بعدله كل جائر و اجر حكمه على كل حكم و اذل بسلطانه كل سلطان .
الـلهم اذل من ناواه و اهلك من عاداه و ام كر بمن كاداه و استاءصل من جحد حقه واستهزء بامره و
سعى فى اطفاء نوره و اراد اخماد ذكره .
الـلهم صل على محمد المصطفى و على على المرتضى و على فاطمة الزهراء وعلى الحسن الرضا و
عـلى الحسين الصفى و على جميع الاوصياء , مصابيح الدجى و اعلام الهدى و سناد التقى و العروة
الوثقى و الحبل المتين و الصراطالمستقيم و صل على وليك و على ولاة الائمة من ولده القائمين
بامره و مد فى اعمارهم و زد فى اجالهم و بلغ هم امالهم .
شيخ جليل , ميرزا عبدالجواد محلاتى , كه از اهل تقوى و مجاورين نجف اشرف بود,فرمود: شـيـخ مـحـمـد تقى قزوينى , كه در مدرسه صدر منزل داشت و از نظر علم و عمل و تقوى و زهد
بـى نـظـيـر بـود, دائمـا مى گفت : حاجتى كه من از خدا دارم و در حرم مطهراميرالمؤمنين (ع )
هميشه خواسته ام اين است كه خدمت ولى عصر, حضرت بقية اللّه ارواحنافداه , مشرف شده و پاهاى
مـبـارك آن حـضـرت را بـبـوسم و در كمال عجز و با دل شكستگى مى گويم : اللهم ارنى الطلعة
الرشيدة و الغرة الحميدة .
ايشان مبتلا به مرض سل شد و با اين كه فقير و نيازمند بود, نهايت عزت نفس راداشت و حال خود
را پوشيده مى داشت .
مـدت هـيـجـده سال , در جوار حرم مطهر اميرالمؤمنين (ع ) , موفق به تحصيل علم بود.
مرض او
طـول كـشـيـد و هميشه سرفه مى كرد و در وقت سرفه از سينه اش خون خارج مى شد و به همين
سبب از حجره اش به انبار مدرسه منتقل شد, تا اطراف حجره به خونى كه از سينه اش دفع مى شد,
آلوده نشود.
مـدتـى در آن مـكـان بود و خون از سينه اش دفع مى شد, تا اين كه همه از او نااميد شدند وكسى
گمان نمى كرد كه از اين مرض شفا پيدا كند.
چـنـد روزى گـذشـت .
او را در كـمـال صـحت و سلامتى يافتند.
همگى از آن حالت وسلامت او
شـگـفـت زده شـدند, بخاطر آن شدت و سختى كه داشت و خونى كه ازسينه اش خارج مى شد.
به
هـرحـال بـراى هـمه سؤال بود كه چگونه ناگهانى سلامت خود را باز يافت .
همه مى گفتند: اين
نبوده مگر به يك واسطه غيبى , لذا از سبب شفاى او پرسيدند.
گـفت : شبى از شبها, حال من خيلى وخيم شد, به طورى كه هيچ حس و حركت وشعورى برايم
بـاقى نماند.
اوايل فجر بود, ناگاه ديدم سقف انبار شكافته شد و شخصى كه يك صندلى همراهش
بـود, فـرود آمـد و آن را در مـقابل من گذاشت .
بعد از اوشخص ديگرى فرود آمد و بر آن صندلى
نـشـسـت .
در همان حالت مثل اين كه به من گفتند: اين شخص اميرالمؤمنين (ع ) است .
حضرت
توجهى به من فرمود و از حال من جويا شد.
عرض كردم : اى سيد و مولاى من , حاجت مهم من شفاى از اين مرض و رفع فقرمى باشد.
فرمود: اما مرض , كه از آن شفا يافتى .
عرض كردم : آن آرزوى بلندى كه دارم و هميشه در حرم مطهر دعا مى كنم و از خدامى خواهم كه
مستجاب شود, چطور؟
فـرمود: فردا قبل از طلوع آفتاب به بالاى بلندى وادى السلام رفته و در حالى كه متوجه به جاده و
راه كـربـلا بـاشـى , مـى نشينى فرزندم صاحب العصر و الزمان از كربلا مى آيد.
دو نفر از اصحاب او
همراهش هستند.
به ايشان سلام كن و هر جا مى روند,همراهشان باش .
در ايـن هـنگام حواسم برگشت و به هوش آمدم , و هيچ كس را نديدم .
با خود گفتم اين جريان از
خـيـالات مـاليخوليايى بود, اما پس از زمانى كه گذشت , سرفه نكردم و ديدم به بهترين وجه شفا
يـافـتـه ام .
تعجب كردم و در عين حال باور نمى كردم كه شفا يافته باشم .
تا اين كه شب شد و اصلا
سـرفـه اى بـه من دست نداد.
با خود گفتم اگر آنچه كه وعده فرموده اند فردا واقع شود, صورت
گرفت و به زيارت مولايم حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالى فرجه الشريف مشرف شدم , بدون
هيچ شك و شبهه اى به بزرگترين سعادتها رسيده ام .
صـبـح شـد.
وقت طلوع آفتاب , به محلى كه امر فرموده بودند, رفتم و آن جا نشستم ورو به جاده
كـربـلا نمودم .
ناگاه سه نفر كه يكى از آنها جلوتر و با كمال وقار و آرامش بود و دو نفر پشت سر او
مثل مجسمه متحرك پيش مى آمدند.
آن دو نفر لباسشان ازپشم و به پايشان گيوه بود.
در اين جا
هـيبت و شوكت آن بزرگوار مرا گرفت به طورى كه چون نزد من رسيد, جز سلام كردن قادر به
هـيـچ كـارى نبودم .
ايشان جواب سلام مرا دادند و از پاى آن بلندى كه روى آن نشسته بودم , بالا
آمدند و از پشت ديوار شهروارد جاده اى كه به سوى مقام حضرت مهدى (ع ) است , شدند و حضرت
در اتـاقـى كـه در آن مـقـام اسـت , نـشـسـتند و آن دو نفر كنار در اتاق ايستادند.
من هم نزديك
آنـهـاايـسـتـادم .
آن دو نفر ساكت بودند و اصلا صحبت نمى كردند و به همين حال روز بلندشد و
آفـتـاب بالا آمد و صبر من هم تمام شد.
با خود گفتم داخل اتاق مى شوم و به بوسيدن پاى مبارك
مـولاى خود مشرف مى گردم .
چون پا در فضاى آن اتاق گذاردم ,هيچ كس را نديدم .
اين جا دنيا
در نـظـرم تـاريـك شد و تا شب در كنار درياى قديم نجف , خود را به خاك و گل مى زدم و فرياد
مـى كـشـيـدم .
تصميم داشتم كه خود را ازنهايت غصه اى كه پيدا كرده بودم , هلاك كنم , اما فكر
كردم و ديدم كه دعاى من همين بود: اللهم ارنى الطلعة الرشيدة و الغرة الحميدة , يعنى خدايا آن
حضرت را به من نشان بده و اين دعا هم كه مستجاب شد.
پس دليلى ندارد كه خود را از بين ببرم ,
لذا به محل خود برگشتم و تا به حال هم اين قضيه را به كسى نگفته بودم ((59)).