عالم بزرگوار و سيد جليل , رضى الدين على بن طاووس (ره ), فرمود: سحرگاهى در سامرا, دعايى از حضرت قائم (ع ) شنيدم و كلماتى از آن را حفظ كردم .
ايشان براى
زندگان و مردگان دعا مى فرمودند و از جمله كلمات آن حضرت اين بودكه عرضه مى داشتند: و
ابـقهم و احيهم فى عزنا و ملكنا و سلطاننا و دولتنا.
(خداياشيعيان را حفظ كن و آنها را در دولت و
سلطنت ما, حيات ده .
)
اين قضيه در شب چهارشنبه سيزدهم ذيقعده سال 638, برايم اتفاق افتاد ((195)).
سيد بن طاووس (ره ) مى فرمايد: سـحـرگـاهـى در سرداب مقدس بودم .
ناگاه صداى مولايم را شنيدم كه براى شيعيان خود دعا
مـى كـردنـد و عرضه مى داشتند: اللهم ان شيعتنا خلقت من شعاع انوارنا وبقية طينتنا و قد فعلوا
ذنوبا كثيرة اتكالا على حبنا و ولايتنا فان كانت ذنوبهم بينك و بينهم فاصفح عنهم فقد رضينا و ما
كـان منها فيما بينهم فاصلح بينهم و قاص بهاعن خمسنا وادخلهم الجنة فزحزحهم عن النار و لا
تجمع بينهم و بين اعدائنافى سخطك ((196)).
ترجمه دعا اين است : خدايا شيعيان ما را از شعاع نور ما و بقيه طينت ما خلق كرده اى ,آنها گناهان
زيـادى با اتكاء بر محبت به ما و ولايت ما, كرده اند, اگر گناهان آنها گناهى است كه در ارتباط با
تـو اسـت , از آنها بگذر كه ما را راضى كرده اى .
و آنچه از گناهان آنها, در ارتباط با خودشان هست ,
خودت بين آنها را اصلاح كن و از خمسى كه حق مااست , به آنها بده تا راضى شوند.
و آنها را از آتش
جهنم نجات بده .
و آنها را با دشمنان ما در سخط خود جمع نفرما.
شيخ صالح , شمس الدين محمد بن قارون , فرمود: مردى به نام نجم اسود, در روستاى قوسا كه يكى از آباديهاى كنار رود فرات است ,ساكن بود.
او از
اهل خير و صلاح بود و زن صالحه اى به نام فاطمه داشت كه او هم اهل تقوى بود.
اين دو, يك پسر
و يك دختر به نامهاى على و زينب داشتند, اما هم مرد و هم همسرش هر دو نابينا شدند و مدتى بر
اين حال بودند.
شبى آن زن متوجه شد كه دستى به روى او كشيده شد و گوينده اى فرمود: حق تعالى كورى را از
تو برداشت .
برخيز و شوهر خود, ابوعلى را خدمت كن و درخدمت او كوتاهى نداشته باش .
زن گفت : چشمهايم را باز كردم و خانه را پر از نور ديدم .
دانستم كه اين معجزه ازطرف مولايمان
حضرت قائم (ع ) بوده است ((197)).
آقـا مـحـمـد, كه متجاوز از چهل سال متولى شمعهاى حرم عسكريين و سرداب مطهربوده است .
مى فرمايد: والده من , كه از صالحات بود, نقل كرد:
روزى با اهل بيت عالم ربانى , آخوند ملا زين العابدين سلماسى (ره ), و خود آن مرحوم , در سرداب
مقدس همان ايامى كه ايشان مجاور سامرا بود و قصد داشت بناى قلعه آن شهر را تمام كند, بوديم .
آن روز, جمعه بود و جناب آخوند سلماسى مشغول خواندن دعاى ندبه شد و مثل زن مصيبت زده
و مـحب فراق كشيده مى گريست و ناله مى كرد.
ما هم با ايشان در گريه وناله شركت مى كرديم .
در هـمين وقت ناگاه بوى عطرى وزيدن گرفت و در فضاى سرداب منتشر و هوا از آن پر شد, به
طـورى كـه همه ما را مدهوش كرد.
همگى ساكت شديم و قدرت صحبت كردن را نداشتيم .
مدت
زمـان كمى گذشت و آن عطر خوشبوهم رفت و هوا به حالت اول خود برگشت و ما هم مشغول
خواندن بقيه دعا شديم .
وقـتـى بـه مـنزل مراجعت نموديم , از جناب آخوند ملا زين العابدين راجع به آن بوى خوش سؤال
كردم .
فرمود: تو را چه به اين سؤال ؟ و از جواب دادن خوددارى فرمود.
عالم متقى , آقا عليرضا اصفهانى (ره ), كه كاملا با آخوند سلماسى خصوصى بود, نقل كرد: روزى از
آن مرحوم راجع به ملاقات ايشان با حضرت حجت (ع ) سؤال كردم وگمان داشتم كه ايشان مثل
اسـتـاد خـود, سيد بحرالعلوم (ره ) باشند و تشرفاتى داشته اند.
در جواب من , همين قضيه را بدون
هيچ كم و زيادى نقل كردند ((198)).
شخص عطارى از اهل بصره مى گويد: روزى در مغازه عطاريم نشسته بودم كه دو نفر براى خريدن سدر و كافور به دكان من وارد شدند.
وقـتى به طرز صحبت كردن و چهره هايشان دقت كردم , متوجه شدم كه اهل بصره و بلكه از مردم
مـعمولى نيستند به همين جهت از شهر و ديارشان پرسيدم ,اما جوابى ندادند.
من اصرار مى كردم ,
ولـى جـوابـى نمى دادند.
به هر حال من التماس نمودم , تا آن كه آنها را به رسول مختار (ص ) و آل
اطـهـار آن حـضـرت قـسـم دادم .
مطلب كه به اين جا رسيد, اظهار كردند: ما از ملازمان درگاه
حـضـرت حـجـت (ع ) هـستيم .
يكى از جمع ما كه در خدمت مولايمان بود, وفات كرده است , لذا
حضرت ما را مامورفرموده اند كه سدر و كافورش را از تو بخريم .
همين كه اين مطلب را شنيدم , دامان ايشان را رها نكردم و تضرع و اصرار زيادى نمودم كه مرا هم
با خود ببريد.
گـفـتند: اين كار بسته به اجازه آن بزرگوار است و چون اجازه نفرموده اند, جرات اين جسارت را
نداريم .
گـفـتـم : مرا به محضر حضرتش برسانيد, بعد همان جا, طلب رخصت كنيد اگر اجازه فرمودند,
شـرفـيـاب مـى شوم والا از همان جا برمى گردم و در اين صورت , همين كه درخواست مرا اجابت
كرده ايد خداى تعالى به شما اجر و پاداش خواهد داد, اما بازهم امتناع كردند.
بالاخره وقتى تضرع
و اصـرار را از حـد گـذراندم , به حال من ترحم نموده و منت گذاشتند و قبول كردند.
من هم با
عجله تمام سدر و كافور را تحويل دادم و دكان را بستم و با ايشان براه افتادم , تا آن كه به ساحل دريا
رسيديم .
آنها بدون اين كه لازم باشد به كشتى سوار شوند, بر روى آب راه افتادند, اما من ايستادم .
متوجه من شدند و گفتند: نترس , خدا را به حق حضرت حجت عجل اللّه تعالى فرجه الشريف قسم
بده كه تو را حفظ كند.
بسم اللّه بگو و روانه شو.
اين جمله را كه شنيدم , خداى متعال را به حق حضرت حجت ارواحنافداه قسم دادم و برروى آب
مـانـنـد زمـيـن خـشك به دنبالشان براه افتادم تا آن كه به وسط دريا رسيديم .
ناگاه ابرها به هم
پيوستند و باران شروع به باريدن كرد.
اتـفـاقـا من در وقت خروج از بصره , صابونى پخته و آن را براى خشك شدن در آفتاب ,بر پشت بام
گذاشته بودم .
وقتى باران را ديدم , به ياد صابونها افتادم و خاطرم پريشان شد.
به محض اين خطور
ذهنى , پاهايم در آب فرو رفت , لذا مجبور به شنا كردن شدم تا خود را از غرق شدن , حفظ كنم , اما
بـا هـمه اين احوال از همراهان دور مى ماندم .
آنهاوقتى متوجه من شدند و مرا به آن حالت ديدند,
بـرگشتند و دست مرا گرفتند و از آب بيرون كشيدند و گفتند: از آن خطور ذهنى كه به فكرت
رسيد, توبه كن و مجدداخداى تعالى را به حضرت حجت (ع ) قسم بده .
من هم توبه كردم و دوباره
خدا را به حق حضرت حجت (ع ) قسم دادم و بر روى آب راهى شدم .
بـالاخـره بـه سـاحل دريا رسيديم و از آن جا هم به طرف مقصد, مسير را ادامه داديم .
مقدارى كه
رفـتـيـم در دامنه بيابان , چادرى به چشم مى خورد كه نور آن , فضا را روشن نموده بود.
همراهان
گفتند: تمام مقصود در اين خيمه است و با آنها تا نزديك چادررفتم و همان جا توقف كرديم .
يك
نفر از ايشان براى اجازه گرفتن وارد شد و درباره آوردن من با حضرت صحبت كرد, به طورى كه
سـخـن مولايم را شنيدم , ولى ايشان راچون داخل چادر بودند, نمى ديدم حضرت فرمودند: ردوه
فانه رجل صابونى , يعنى او را به جاى خود برگردانيد و دست رد به سينه اش بگذاريد, تقاضاى او را
اجـابت نكنيد و در شمار ملازمان ما ندانيد, زيرا او مردى است صابونى .
اين جمله حضرت ,اشاره به
خطور ذهنى من در مورد صابون بود, يعنى هنوز دل را از وابستگيهاى دنيوى خالى نكرده است تا
محبت محبوب واقعى را در آن جاى دهد و شايستگى همنشينى با دوستان خدا را ندارد.
اين سخن
را كـه شـنيدم و آن را بر طبق برهان عقلى وشرعى ديدم , دندان اين طمع را كنده و چشم از اين
آرزو پـوشيدم و دانستم تا زمانى كه آيينه دل , به تيرگيهاى دنيوى آلوده است , چهره محبوب در
آن مـنـعكس نمى شود وصورتى مطلوب , در آن ديده نخواهد شد چه رسد به اين كه در خدمت و
ملازمت آن حضرت باشد ((199)).
شيخ على مهدى دجيلى فرمود: مـن هميشه شبهاى ماه رمضان در سامرا به سرداب مقدس مشرف مى شدم و مشغول نماز و دعا و
تلاوت قرآن مى شدم .
تـا ايـن كـه در يك شب قدر در اثناء قرائت قرآن به خود گفتم , معلوم مى شود كه ما موردرضايت
مولاى خود حضرت بقية اللّه ارواحنافداه نيستيم , والا چطور مى شود در اين سالهاى متمادى , با آن
كه در جوار آن حضرت هستيم ايشان را نبينيم .
ناگاه بدنم به لرزه درآمد و نورى ظاهر گشت كه
سـرداب مـطـهـر را روشـن نمود.
در آن جا جز يك فانوس چيز ديگرى نبود, ولى اين نور بيشتر از
پـنـجاه فانوس روشنايى داشت .
متحيرشدم و گريه شديدى به من دست داد عرض كردم : مولاى
من , اگر شما خودتان هستيدفلان حاجت مرا تا صبح برآورده كنيد.
صـبـح حـاجـتى را كه خواسته بودم , برآورده كردند و معلوم شد, كه در آن سرداب مقدس , مورد
توجه حضرت ولى عصر ارواحنافداه قرار گرفته ام ((200)).
اين معجزه حضرت ولى عصر ارواحنافداه , چيزى است كه در بين اهل سامرا, با وجودتعصبى كه بر مذهب خود دارند, معروف و مورد تاييد تمامى آنها است و حتى از بس زياد اتفاق افتاده است آن را
مـى شـنـاسـند, يعنى به مجرد ديدن آثار اين معجزه , شروع به هلهله و كارهاى ديگرى از اين قبيل
مى كنند.
در اين باره يكى از علماء مورد وثوق وبلكه چند نفر ديگر نقل كرده اند:
شـبـى در سـامـرا بوديم .
شب از نيمه گذشته بود.
ما همگى كه شش هفت نفر مى شديم ,به حرم
عـسـكـريـين (ع ) مشرف شده و هر يك شمعى در دست داشتيم اضافه بر اين كه شمعهاى حرم و
ضـريـح نيز روشن بودند.
در مقابل ضريح مقدس , مشغول زيارت بوديم كه ناگاه لرزه و ترسى در
دلـمان افتاد به طورى كه صداى دندانهاى يكديگر را كه به هم مى خورد, مى شنيديم .
شمعها يك
بـاره و بدون دليل خاموش شدند, اما فضاى حرم مطهر مثل روز روشن بود و صداى زنها را كه در
خـانـه هـاى خـود هـلـهله مى زدند,شنيديم .
از طرفى فهميده بوديم كه وقتى حضرت ولى عصر
ارواحنافداه تشريف مى آورند, اين علامات ظاهر مى شود, لذا يقين كرديم كه آن حضرت به زيارت
پـدران بـزرگوار خود آمده اند.
خواستيم خود را به گوشه اى بكشيم و بايستيم , ولى حتى زبانمان
بند آمده , به طورى كه قادر بر تكلم نبوديم و بهت و حيرت و وحشتى عظيم سراسر وجود ما را فرا
گـرفـتـه بود و از شدت لرزيدن و ارتعاش و هول , نزديك بودهلاك شويم .
تاب نياورديم و از حرم
خارج شديم .
نـاقـل جـريـان , قسم خورد كه كليدى از آهن در جيب من بود آن را درآوردم و به جاى شمع , در
دست گرفتم ديدم سر آن كليد مثل چراغ مشتعل بود.
باز انگشت خود را به همين شكل گرفتم ,
ديدم همان اتفاق افتاد.
خلاصه اين كه معجزاتى كه در اين زمان ظاهر شده زياد است و بيان آنها ممكن نيست .
آنچه براى
مـؤلف اتفاق افتاده , اين است كه حاجتى داشتم , لذا در آن مكان مقدس مشغول دعا و تضرع شدم .
شب آن حضرت را در خواب ديدم كه مرا نوازش فرمودند و وعده استجابت دادند.
بعد هم به زودى
آنچه را خواسته بودم و در خواب وعده داده بودند, به من مرحمت فرمودند ((201)).
رجاء مصرى , كه نامش عبد ربه بوده , مى گويد: سـه سـال بعد از وفات حضرت امام حسن عسكرى (ع ) وارد مدينه شدم و به صاريارفتم .
در آن جا
زيـر سـايـه بـانـى , كه مربوط به آن حضرت بود, نشستم و با خود فكرمى كردم كه اگر چيزى بود
(فرزندى براى امام حسن عسكرى (ع ) بود) لابد بعد از سه سال ظاهر مى شد.
نـاگاه بدون آنكه كسى را ببينم , صداى هاتفى را شنيدم كه مرا صدا زد و فرمود: اى عبدربه پسر
نصير, به اهل مصر بگو آيا رسول خدا (ص ) را ديده ايد كه به او ايمان آورده ايد؟
رجاء مصرى مى گويد: من اسم پدر خود را نمى دانستم , چون وقتى از مصر خارج شده بودم طفلى
بيش نبودم و از اين كه نام پدرم را از او شنيدم فهميدم كه صاحب صداحضرت صاحب الزمان (ع )
اسـت , لذا عرض كردم : شما بعد از امام حسن عسكرى (ع ) صاحب الزمانى .
و دانستم كه ايشان امام
بر حق است و اين كه غيبت او حق است و شكم از بين رفت و يقينم ثابت شد ((202)).
سوره زمر, آيه 69:
و اشرقت الارض بنور ربها
هنگامى كه امام عصر - ارواحنا فداه -
قيام مى كنند, زمين
با نور و تجليات ايشان روشن مى شود.
امام صادق عليه السلام
المحجة فيما نزل فى القائم الحجة , صفحه
184