انتظار موعود، استراتژي اسلام براي عبور از بحران

ترجمه: سيد امير حسين اصغري

يكي از نكات قابل توجه در انديشه‏ورزي آدميان،تامل و تفكر درباره «آينده» است. «آينده پژوهي» در قالبهاي مختلفي چون ديني،فلسفي، سياسي و...در تاريخ زيست بشري رواج داشته‏است. همه اديان در قالب تئوريهاي آينده پژوهانه،نهايت جهان را «نهايتي ديگر» و در واقع ايجاد جامعه‏ايده آل بشري دانسته‏اند.در اين ميان، اديان ابراهيمي ياغير ابراهيمي، هر كدام به نحوي از آينده و پايان آن‏گفته‏اند، اما آيا در ميان فيلسوفان سكولار و يا در جوامع‏سكولار نيز از آينده پژوهي بدين معنا سخن رفته‏است؟ در پاسخ به اين سوال بايد گفت كه: نظر به‏وجود فطرت آينده جويانه و برتري‏طلبانه در بطن‏آدمي،اين نگرش در ميان فلسفه‏هاي سكولار نيزموجود است و گرچه در جامعه نيست‏انگار، و«نيهيليسم» توجه به عالم غيب و ماوراي طبيعت وجودندارد، اما حداقل آينده پژوهي را به عنوان نسخه‏اي‏براي از ميان بردن دردهاي اجتماعي‏شان در نظرگرفته‏اند.

«ياسپرس»، يكي از اين فيلسوفان غربي است‏كه در پي چاره جويي درد جامعه سكولار، مبني بر جدإ شدن انسانها در حال و گير كردن در سكون زمانه، به‏فلاسفه پيشنهاد مي‏دهد كه در حوزه جامعه‏هاي‏سكولار به نوعي فلسفه در باب آينده دست بزنند. گرچه در تعليمات سكولاريسم، اين مضمون به‏طوري است كه مي‏گويد بي خدا زندگي كنيد، و بي‏حضور او به تنظيم و تمشيت در امور بپردازيد. در عين‏حال توجه به آينده پژوهي در ميان آنها رواج مي‏يابد.

تاملي در نظريه‏هاي فلسفي - سياسي قرن بيستم وقبل از آن، نشان عمل فلاسفه غربي به اين گفته«ياسپرس» است. الوين تافلر، مارشال مك لوهان، كارل‏پوپر، فرانسيس فوكوياما و ساموئل هانتينگتون، هر يك‏به نحوي از آينده سخن گفته‏اند. آينده پژوهي آنها -البته نه به مانند انديشه‏هاي مدينه فاضله و فلاسفه‏يوناني، چون افلاطون و ارسطو بلكه - نوع جديدي ازآينده پژوهي كه حقاً و انصافاً در بسياري از رگه‏هاي آن،نوعي «بحران» و «اضطراب» از آينده نيز ديده مي‏شود،مي‏باشد.

كارل پوپر مي‏نويسد:«آينده كاملاً باز است و مامي‏توانيم در آن تاثير بگذاريم. بدين ترتيب بارمسووليت سنگيني بر دوش ما گذارده شده ولي ماچيزي نمي‏دانيم.» به راستي چرا آينده در اين آينده پژوهي فلسفي‏پوپري چنين مغشوش است. به تعبير او گرچه آينده بازاست، اما «ما چيزي نمي‏دانيم»؛ زيرا به تعبير پوپر: «تاريخگران در صدد پيش‏بيني آينده هستند، حال‏آنكه امور واقعي در تاريخ همواره به صورت انقلاب‏است كه اساساً قابل پيش‏بيني نيست ؛ يك نمونه‏اش‏انقلاب الكترونيك » نظر پوپر درباره آينده با رويكرد به تكنولوژي است.او آينده را با همين واقعيات محسوس تبيين مي‏كند ؛ ويا موجهاي آينده پژوهي «الوين تافلر» آينده را با همين‏اسباب تكنولوژيك مي‏بيند، يعني اسباب تكنولوژيك،آينده ديگري را رقم خواهد زد؛ به طور مثال انقلاب‏الكترونيكي، حوادث جديدي را در عالم به وجودخواهد آورد

اما در اين سخن، جاي اين سوال نيز باقي‏است كه اين حوادث داراي چه كميت و كيفيتي‏هستند؟ حدود آنها چيست؟ و... پاسخ به اين سوالات از منظر اين انديشمندان‏ناممكن است ؛ چرا كه اكنون تكنولوژي فربه‏تر از آدمي‏است! و اين تكنولوژي است كه انسان جامعه سكولار ويا همه جهان معاصر را به دنبال خود مي‏كشد تا درآينده راهي برايش تصوير كند! در آينده پژوهي فوكوياما و هانتينگتون با عناوين«پايان تاريخ و آخرين انسان» و «برخورد تمدنها» نيزاساساً آينده در اختيار زورمداران، قدرتمندان وصاحبان نيروهاي نظامي است. اين آينده اساساًتوجهي به هويت انساني و نقش ارزشهاي انساني درزيست او وجود ندارد. آينده پژوهي هانتينگتون، به‏درگيريهاي فرهنگي عقيدتي گرايش دارد و خط آينده‏در آن، سراسر همراه با بحران و اضطراب است. در اين ميان، برخي از فلاسفه از جوامع نيهيليسم‏غربي، با نگرشي از نوع ديگر البته از آينده سخن‏گفته‏اند، در سخنان آنها تفكر ديگري ديده مي‏شود. ازهمان سنخ تفكري كه در ايده‏هاي »فرد ريش نيچه«درباره گفتمان آينده و هراس از همه‏گير شدن «نهيليسم»در جامعه‏اش سخن مي‏گويد و انديشه اومانيسم(انسان‏محوري) را با تمام علوم، هنرها و سياستش به باد انتقادمي‏گيرد و با نگاهي به «شرق»، «از ابر انسان» سخن‏مي‏گويد و زمان حاضر را، پلي به سوي آينده مي‏داند.او «انسان كامل»خود را براي شدن از «شرق» مي‏گيردبه تعبير او «بامداد زرتشت مي‏رسيد و شامگاه فرهنگ‏اروپايي ما»، چرا كه بي «ابرانسان» پل زمان در نورديده‏نمي‏شود. او بايد باشد و بيايد تا پل زمان درنورديده‏شود. او مي‏گويد: «خود هم، آينده‏اي هم، پلي براي‏آينده. و نيز دردا همچون عاجزي مانده بر اين پل...»

هيدگر، فيلسوف آلماني هم از «پلن سخن‏مي‏گويد: پل زمان است و ما مردمانيم، مردمانيم كه‏مي‏گذريم از پل بايد بگذريم و فراتر از آن برويم و خودتبديل بشويم به مرداني فراتر رفته. يعني بشويم «ابرانسان». موج پست مدرنيسم، شايد خواهان رهايي از زنجيرمدرنيته باشد، اما آيا اين فلسفه، رهاننده است؟ به‏تعبيري: «از پل هم بگذري، با سرپناهت چه مي‏كني؟ آسمان‏دو سوي پل يكي است. فراتر مي‏روي. از پل زمان‏مي‏گذري .اما از آسمان كه بالاتر نمي‏روي. ابر يا ابرانسان كه نمي‏شوي...» براي بالا رفتن، نيازي ديگر هست كه در اين‏آينده‏پژوهي‏ها نيست. گرچه پوپر هم آينده را كاملاً باز مي‏داند اما كدام‏آينده؟

نيچه مي‏گويد: «ما كساني بي‏پناه و بي‏خانه‏ايم...ما كودكان آينده،چگونه مي‏توانيم در زمانه خود خانه بيابيم؟... آن يخي‏كه هنوز مردمان را حفظ مي‏كند، سخت نازك شده‏است، بادي كه يخها را آب مي‏كند، وزيدن گرفته است.ما كه بي‏خانه‏ايم، نيرويي شده‏ايم كه يخها و هر واقعيت‏نازكي را مي‏شكند.» اين كدام بي‏خانگي است كه يخهاي واقعيت رامي‏شكند و انسان را هر روز فرو مي‏برد؟ اين كدام يخ‏است كه هر روز سخت نازكتر شده و جان آدمي را به‏درياي سرد مردن مي‏اندازد. اين تعبير نيچه درست‏است. بي‏خانگي انسان، از فرار او، از هر واقعيت‏متافيزيكي مهمتر است، آنجاست كه آينده در چنين‏نگرشهايي، با بحران همراه است، يا اضطراب درون آن‏است و يا نقش آدمي و حرمت انسان بودن در آنها،اصولاً ناديده انگاشته مي‏شود.

همين خانه است كه درآثار فلاسفه اسلامي، نمود بارزي در آينده پژوهي آنهادارد. به تعبير فلاسفه اسلامي، اساساً مدينه فاضله‏آينده در اقليم هشتم است، اقليمي كه «ناكجاآباد»ي‏است يعني همان خانه، همان خانه‏اي كه در برابربادهايي سرد و سوزان، جان آدمي را در خود حفظمي‏كند. همان خانه‏اي كه تحت سايه سنت الهي شكل‏گرفته است و هويت انساني انسانها را در ارتباط با آن‏معنا مي‏بخشد. ظهور و افول ايسم‏هاي آينده‏گرايانه‏در غرب ،نشان‏از رواج نوعي غيب‏گويي است كه جز در مواردي -هنگام نقد وضعيت جامعه مدرن و سكولار - اساساً برپايه‏اي مستحكم استوار نيست.

سنت الهي و اراده‏انسان در مكتب آينده پژوهانه ديني، شكل دهنده،مستحكم‏ترين نوع آينده پژوهي است كه در آن نه تنهااضطراب و بحران راهي ندارد، بلكه نقطه سكينه وآرامش روحي و جاني انسانهاست .براي آن‏ها انتظاري‏را ترسيم مي‏كند كه اراده الهي نيز بدان تعلق گرفته است ؛ يعني خانه، خانه امن است و انسان‏بدان امنيت مي‏يابد و انتظار، انتظار مباركي است كه هم‏حال را مي‏سازد و هم آينده را. هم پل را مستحكم‏مي‏كند، هم آسمان پل براي انسان گشوده است.

آينده پژوهي اسلامي، مستحكم‏ترين آينده پژوهي‏است كه در آن، هم انسان مومن مورد اجر و قرب قرارگرفته است و هم همه اشياي جهان به تعادل مي‏رسند.آنجا كه حق مي‏گويد: «و نريدان نمن علي‏الذين‏استضعفوا في‏الارض ونجعلهم الائمه و نجعلهم‏الوارثين» راهي براي آينده آغاز مي‏شود، كه اكنون را نيزمي‏سازد و تبديل و «تحويلي» در اين سنت نيز رخ‏نمي‏دهد. تمام انديشه‏هاي بشري آينده پژوهانه جوامع‏سكولار و نيهيليست، در قيد و بند محسوساتند. چنين‏است كه نيچه مي‏گويد: «مدت زماني است كه كل‏فرهنگ اروپايي ما به سوي فاجعه‏اي پيش مي‏تازد، باشتابي افزون شونده، از دهه‏اي به دهه ديگر، بي‏قرار،پرخاشگر، با سر، همچون رودخانه‏اي كه مي‏خواهد به‏آخر برسد كه ديگر باز نمي‏تاباند، كه مي‏ترسد بازبتاباند.» براي گريز از بحران آينده، بايد چشم به همان خانه‏دوخت كه در كلام صاحب آن:«بقيةالله خيرلكم ان كنتم‏مؤمنين» است ؛ زيرا چراغي كه بر فراز آن خانه در حال‏برافروختن است، هم چراغ خرد است و هم چراغ دين‏و وحي، كه خاموشي و ميرايي در آن هرگز راه ندارد.

باشد كه هرچه زودتر انتظار معتقدان پايان يابد و درميكده‏ها گشوده شود كه انسان معاصر در بحراني‏ترين‏وضعيت انساني قرار دارد. شرحه شرحه است صدا در باد، شب پا رفته است نقل امشب نيست از برصاد امشب پا رفته است

منابع:


1- مدرنيته و انديشه انتقادي - بابك احمدي
2- فلسفه و بحران غرب، مارتين هيدگر و...
3- درس اين قرن، كارل پوپر